|
سارویکیجا |
|
٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ سارویکیجا توانمند میشود
چهقدر حسرت میخوردم به این توانایی قهرمان ، که میتونست چند حرکت جلوتر آدمها رو پیشبینی کنه . میگفت اگه فلان طور بشه فلان کس این جوری رفتار میکنه و این جملات رو میگه . یا میگفت اگه تو فلان کار رو بکنی فلان کس این واکنش رو نشون میده بعد با فلانی دعواش میشه . نمیتونم مثال بزنم اصلا . خیلی از این « فلان کس » ها اینجا رو میخونند . شر درست میشه . همیشه هم درست میگه لعنتی . یه جوری انگار آدمها یک فیلم سینماییاند که قهرمان قبلا دیده و میدونه سکانس بعدی چیه . حسرت میخوردم خب . تعارف که ندارم . قهرمان هم حسرت میخورد به این توانایی من که اون حسی که معمولا بهش میگن حس ششم / هندیها بهش میگن چشم سوم ، حالا اسمش هر چی که هست / در من خیلی قوی بود . یعنی مثل چی میتونستم در لحظه یه حسی رو در درون خودم شکار کنم و یه چیزهای کوچولویی رو پیشبینی کنم و این قدر هم درست درمیاومد که اصلا قهرمان هیچ وقت به گفتههای من شک نمیکرد . من هم در اون دوران انرژیدرمانی و این حرفها ، خوش و خرم بودم که این قدر سطح انرژیام بالاست این جوریام . نمیدونم چه مثالی بزنم ، خیلی از اون روزها گذشته . سادهی سادهاش این که همیشه هر جا بودم نزدیک شدن قهرمان رو حس میکردم . مثلا اگه مهمونی بودم و قهرمان نگفته بود دقیقا کی میآد یکهو میگفتم قهرمان داره میآد ، و میاومد واقعا . بعد چی شد ؟ قهرمان یک بار نشسته بود داشت از من تعریف میکرد ، یکهو اون روی علمیاش اومد بالا و کمی در باب وجود نداشتن انرژی به این شکلی که من معتقدم سخنرانی کرد و کمی موضوعیت چاکراها و چشم سوم رو به گند کشید و کمی من رو به علاقه به خرافات مدرن متهم کرد و آخرش برگشت به همون تعریف و تمجید از من که تو اگه این حس قوی رو داری ، ربطی به این جفنگیات نداره ، به هوش تو مربوطه و این که مغز تو یک سری مسائل رو به سرعت تجزیه و تحلیل میکنه و نتیجه رو در اختیار تو میگذاره ، مثلا فلان روز که ناگهان گفتی فلان کس داره میآد اینجا ، و اومد ، مغز تو تحلیل کرده بود که فلان کس همیشه مثلا دو هفته یک بار میاومده و امروز سر کار نرفته و هوا آفتابیه و نزدیک اینجا هم کار داره ، پس احتمالش زیاده که بیاد اینجا ، بعد نتیجه رو به تو اعلام کرده که فلانی داره میآد . خب ، چون داشت از هوش سرشار من تعریف میکرد توی ذوقش نزدم . ولی حس میکردم واقعا این جوری نیست . واقعا احساس کشف و شهود بهم دست میداد . باید به این موضوع فکر میکردم .. باید بررسی میکردم .. بعد چی شد ؟ هیچی . شنیدین میگن اگه توی خیابون دو روز پشت سر هم پول پیدا کردین به کسی نگین وگرنه روز سوم پیدا نمیکنین ؟ من مثل احمقها این قدر به این موضوع فکر کردم و این قدر بالا و پایینش کردم که دیگه به کلی اون حس به سراغم نیامد . اما قهرمان همچنان فیلم سینمایی آدمها رو از قبل دیده بود . بعد من سعی کردم تلافی کنم و توانایی قهرمان رو بر باد بدم . طبیعتا اگه دشمن عاقلی باشی اول باید از در دوستی در بیای و اطلاعات جمع کنی تا بتونی نقاط ضعف طرف رو پیدا کنی و ضربه رو به موقع و در جای دقیق بزنی . من هم عاقل بودم خب . شروع کردم به جمعآوری اطلاعات . بعد چی شد ؟ قهر به شیوهی سارویکیجا رو یادتونه ؟ در این مورد هم دشمنیه یادم رفت ، هم به موضوع علاقهمند شدم ، هم سعی کردم اون توانایی رو در خودم ایجاد کنم . بعد یه اتفاق جالب افتاد . من نتونستم به توانایی قهرمان دست پیدا کنم . / نه بابا ، نکتهی جالبش این نبود . / من تونستم به یک توانایی جدید دست پیدا کنم . / آره این نکتهی جالبش بود . / یعنی یک روز به خودم اومدم و دیدم وقتی آدمها یک کاری میکنند یا یک حرفی میزنند ، انگار من توی مغزشون نشستهام و دارم کتاب میخونم و توی کتابه نوشته که یکی بود یکی نبود ایشون داشتند به این موضوع فکر میکردند که این حرف رو گفتند و این کار رو کردند . یعنی همون جوری که قهرمان چند حرکت جلوتر آدمها رو میگه ، من چند حرکت عقبتر مغزشون رو میخونم . جلالخالق . آخخخخخخخخخخخ ، که اگه میتونستم مثالها رو بنویسم .. اگه میتونستم .. چه پستی میشد این .... . . . . پ.ن. فال قهوه ، کفبینی ، پیشگویی ، با نازلترین قیمت ، توسط بانو سارویکیجا . آی خونهدار و بچهدار زنبیلو بردار و بیار ...
|
(saravi kija) آرشیو |
